أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

368

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

قصه : پس چون آن زنان سوختگى زليخا بديدند گرد « 1 » درآمدند و گفتند : يا يوسف به زرت خريده است و به دل مهر تو گزيده است ، فرمان او بر و بر تن خود بيداد مكن و دشمن خود « 2 » را به محنت خود شاد مكن . يوسف گفت : هرگز نباشد كى من او را موافقت كنم و در راه رضاى او حق را مخالفت كنم . گفتند : اگر چنانست كى او را نمىخواهى از ما يكى را « 3 » اختيار كن ما نيز « 4 » كى گرد تو دريم هزار بار ازو سوخته‌تريم . يوسف گفت : چون زليخا را كى بر منش حق نعمت است و حق تربيت « 5 » من « 6 » در كار بد بازو « 7 » مخالفت كنم ، با شما كى بيگانه‌ايد موافقت كى كنم ؟ پس چون ايشان از موافقت و اجابت وى « 8 » نوميد گشتند ، او را تهديد كردند و گفتند : غلت بر گردن نهيم و بندت بر پا نهيم و به زندانت بريم . يوسف گفت : « السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ . » « 1 - » گفت : من تن را فداى زندان كنم دوست‌تر دارم از آنك خلاف فرمان « 9 » كنم . « 10 » هر كسى كى در راه اختيار شد [ وى را ] بلا و محنت بسيار شد . يعقوب يوسف را اختيار كرد تا دل خود را رهين محنت روزگار كرد . آدم قابيل را اختيار كرد قابيل فرمان او را انكار كرد « 11 » . نوح فرزند خود را اختيار كرد ملك تعالى او را ازو بيزار كرد . يوسف زندان اختيار كرد تا تن خود را قرين محنت بسيار كرد . حكايت يكى به نزديك « 12 » بزرگى « 13 » رفت از بزرگان دين « 14 » . او را ديد نحيف « 15 » شده . گفت :

--> ( 1 ) - + او ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - + است ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - « بازو » ندارد ( 8 ) - او ( 9 ) - + حق ( 10 ) - + لطيفه ( 11 ) - + تا دل خود را رهين محنت روزگار كرد ( 12 ) - + يكى از بزرگان دين ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - « از بزرگان دين » ندارد ( 15 ) - گريان ( 1 - ) سورهء يوسف / 33